تبليغاتX
عشق حقیقت ایمان
عشق حقیقت ایمان
...  
امیر المومنین در فرمان خویش به مالک اشتر آنگاه که او را به زمامداری مصر منصوب میکند ُدرباره ی رفتار با مردم چنین توصیه میکند:

احساس مهر و محبت به مردم را و ملاطفت با آنها را در دلت بیدار ساز ...از عفو و گذشت به آنان بهره ای بده همچنان که دوست داری خداوند از عفو و گذشتش تو را بهره مند گرداند.

.

.

با قدرت و زور میتوان مردم را گوسفند وار راند ولی نمی توان نیروهای نهفته آنان را بیدار کرد و به کار انداخت.                                                          شهید استاد مرتضی مطهری

...  
 

تسبیح رو میندازم رو جانماز. سعی میکنم با نوک انگشتم یه شکل خاص بهش بدم.

بد شرمنده ام کردی...

حقیقت ...  

دعا که زیاد کردم. جاذبه و دافعه علی هنوز دستمه. خیلی خیلی وقت پیش عزمم رو جزم کرده بودم که بخونمش. هنوز تموم نشده ولی. گزینشی میخونمش!!

خودم گفتم که "من عشق و کتم و عف و مات مات شهیدا"* . تو حتی نگفتی چرا

دعا که زیاد کردم.دعام مستجاب نشد.

برای نماز صبح زودتر بیدار شدم. نه چه منتی. چه ناز کردنی. اون بخش از دعای افتتاح رو حفظ شدم. میدونم خدا به گردن من حق داره نه برعکس. من خوب نیستم شاید. من خواب هم نیستم اما. یه روزی به خودم میگفتم دوست خدا. ادعایی بودا اونم برای یه بچه ۸ ساله.

-----------------------------

این روزها به این فکرم که اسم وبلاگ رو از عشق حقیقت ایمان به حقیقت عشق ایمان تغییر بدم.شاید لازم باشه حقیقت بالا نشین شه.

جای بحث داره اما

-----------------------------

* آن که عاشق گردد وکتمان کند و عفاف بورزد و در همان حال بمیرد شهید مرده است.

11 دقیقه ...  

آخرین کتابی که خوندم 11 دقیقه پائولوکوئیلو بود. نه مثل همه کتابهاش. مقدمه اول کتاب جالب بود. مواجه با واقعیت ها

.

.

.

شرف شان عزت نفس. اگر چه وقتی در موردش فکر میکنم من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم. من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد. من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام. حالا به زندگی اجازه میدهم برای من تصمیم بگیرد.

این یه بخش رو هم دلم نیومد نذارم:

عشق بدون شک یکی از آن چیزهاییست که می توانست زندگی انسان را تغییر دهد. اما آن روی سکه هم بود.چیز دیگری که میتوانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد. ناامیدی! البته که عشق میتواند این کار را انجام دهد اما ناامیدی این کار را سریعتر انجام می دهد...

اثر ذهن ...  

 

از حضرت رضا علیه السلام نقل شده است که فرمودند :« احسن الظن باالله فان الله عزوجل یقول: انا عند حسن ظن عبدی المومن بی، ان خیرا فخیرا و ان شرا فشرا».

یعنی : گمان و ظن خود را نسبت به خداوند نیکو گردان، که خداوند عزوجل می فرماید: من نزد گمان نیکوی بنده مومنم به حضرت خود می باشم. اگر گمان او نسبت به من نیکو باشد با او به نیکوئی رفتار خواهم کرد، و اگر گمان او در باره من شر باشد، با او به بدی رفتار می کنم.

          گم کردم اگر تو جستجویم نکنی                  آیینه صفت رو به رویم نکنی

          در حق تو از لطف تو گفتم بسیار                یا رب یا رب دروغگویم نکنی

 

                                                                                             منبع: نشان از بی نشان ها- جلد اول
دعا ...  
                                 

                      یا لیتنی کنت ترابا

عشق ...  

      گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم.از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت وتنهایی وشاید عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم وگریختم.رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم.و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

 

      جای خلوتی بود.وسط نیستی.گفتی :«هستم». بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی.این جا جز من کسی نیست.بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت.من داغ شدم گر گرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم :هستی،تو هستی.این من هستم که نیستم. گفتی :«غلطی». و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

 

      وقتی رفتی اندوه ماند واندوه.از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید. و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد.ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه،فرشته ها حیرت می کردند.و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوئیده بودند.

 

      یک شب که ماه بدر بود و چشمهاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود،تو شرم نکردی وناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دستهام را فتح کردی.انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند.تو ترانه های عاشقانه می سرودی ،من اما همه ترس شده بودم.چیزی درونم فریاد می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوراند وخاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم. گفتی :«حال چگونه است؟» گفتم :« تو همه آب،من همه عطش.تو همه ناز،من همه نیاز.تو همه چشمه،من همه تشنگی».  گفتی:« تو همچنان غلطی».  و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

 

      فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:«برخیز» گفتم:«نتوانم» .بعد ناگهان چشمهات تابیدند و من تاب از کف دادم.مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود.بعد تو اشکهام را از گونه هام ستردی.فرشته پیشتر آمده بود.من گویی در چیزی فرو می رفتم.گفتم:«این چیست؟» گفتی :«اندوه،اندوه» بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهاب عشق من سوخت.گفتی:« حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود.عاشقی نبود .عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی .بعد تو لبخند زدی و گفتی:« چنین کنند با عاشقان.»

 

                                                                                            چند روایت معتبر